تقدیم به....
تقديم به آناني كه هنوز هم تكه اي از آسمان در چشمانشان،جرعه اي ازدريا در دستانشان و تجسمي زيبا از خاطره ی ايثار گل هاي سرخ در معبد ارغواني دلهايشان به يادگار مانده است....

انتظار واژه ی غریبی است...
واژه ای که روزها یا شایدم ماههاست که با آن خو گرفته ام
که چه سخت است انتظار
هر صبح طلوعی دیگر است بر انتظارهای فرداهای من!!
خواهم ماند تنها درانتظار تو
چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو، نمیدانم؟
شاید روزی بخاند بر تو ، عشق مرا ...
می دانم روزی خواهی آمد،می دانم...
گریان ، خندان نمی دانم !
برای ورودت ای عشق ...
وقتی که به یادت می افتم، به یادخاطراتت...
نامه هایت رامرور می کنم، یک بار ... نه ... بلکه صد بار
وجودم را سراسر عشق فرا می گیرد...
و اشک شوق برگونه هایم روانه میشوند...
تنها میگویم همیشه درقلب منی تو...
میدانم که باز خواهی گشت ... می دانم!
به یاد لحظات خوش انتظار و تنهایی ...
به یاد او و تقدیم به او ...











